میان بودن و نبودن مرزی است باریک ....شاید بتوان در آن مرز قدم زد،آبی نوشید و شعری نوشت ...بی هیچ درد و حرفی....
چرا نخستین شعر آدم از نخستین دردش مایه میگیرد؟؟؟
مگر شعور با درد ساخته میشود؟؟؟
میتوان بدون درد هم شعری سرود......
من آن مرز را میخواهم.....

ماه از شهر من کوچ خواهد کرد ....
و آسمان گرسنه دیارم را
با گونه های مهتابی پر اشکش
وداع می گوید
-- تو باور نکن!--
(من کی گفتم مهم است !!)
اما...
او هر شب می امد و آسمان پنجره ام را پولکدوزی می کرد
و به شب نشینی پشت بام های تاریک می امد...
این روزها انگار خون در رگ هایش آواره شده...
یعنی ماه هم راکد شده؟!!
شنیده ام این روزها شبگرد شده...
روز میلادش ؟ ... می خواهم هدیه ای ببرم شاید:
ف
ا
ن
و
س
ی
!!
![]()
شاخه های شسته،باران خورده،پاک
آسمان آبی،ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس،رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب......!!!

آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده
باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد
آه از این قانون ..................آه از این داستان
هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد
می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........
باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد
میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......
ولی کاش !!
ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....
قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من
چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...
بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........

دزدان معرفت کماکان سر گردانند درتلاطم دریای معرفت
شیوهء مردن تنها به دست غاصبان انسانیت است و آه که هر روز یکی میمیرد
کتاب های توانایی در زیر لایه ای از خاک خفته اند و آه که هر روز کسی تواناتر از توانا میشود
شهر عشق تنها در رویاهای کودکان آباد است و آه که کودکان بی گناه بزرگ میشوند
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
هیچ پرنده ای نیست که هم آواز قصیده هایم شود
هیچ برگی نیست که با آوازم به رقص دراید
وهیچ درختی نیست که میزبان جشن پر شکوهم شود
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
هراس های بیهوده چنان در دلهای تاریک نفوذ کرده که روشن دلان نیز تر سو وار چراغ دلشان را خاموش کرده اند
شهر پر از آشوب است
جاده های اطراف نیز کمینگاه دزدان صمیمیت،دزدان عشق و دزدان شجاعت است
مردمان بی شناخت آواز شناخت را با صدای بلند و با ساز بی توجهی می خوانندو می رقصند
و زین غفلت نیز بی هیچ دلهره ای شادمانند
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
در میان کلبهء خاموشی نوجوانی سخت تب دارد و بجز خواهر کوچکش هیچ جنبنده ای را ز درد او هراسی نیست
در کلبه ای دیگر چند فرزند به سوگ پدری نشسته اند در حالی که مادر چشم انتظار باز شدن در خانه است
چگونه از سر مستی اشراف زادگان بگویم که آنها نیز نیازمند هدفی برای زندگیشان هستند
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
دگر ماه نیست
ستارگان شب نیز آن قدر ضعیف شده اند که نورشان تنها بودنشان را نشان میدهد
از سیاهی شب چه بگویم
کجاست آن ماه درخشان که هر که او را می دید سپیدی طلوع خورشید را باور داشت
کجایند آن ستارگان که شب را با آن همه سیاهی و دلتنگیش را به چادری زیبا و سر شار از امید تبدیل میکرند
کجاست آن کودک که با انگشت خود ستاره اش را نشان میداد
و چه شد آن دل پر احساس که هر شب ساعت ها با ماه و ستاره سخن می گفت
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
در آنجا که بودن و نبودن آدمها تنها به نیروی تکان دادن دستشان در هنگام وداع است
در آنجا که تفکر تنها مایه خود پرستی است
در آنجا که عشق نیاز خود است
در آنجا که دوست داشتن برای دوست نیست و هر کلامی درآغاز وداع را در پی خواهد داشت
در آنجا که قلم تنها برای نوشتن است نه آفرینش
و نوشتن تنها در کاغذ است
چگونه مرگ قناری را به گوش دگران رسانم
ای قناری مرد، عشق مرد ، زندگی مرد
و من تنها عزادار او هستم و تو نیز تنها نظاره گر منی که مانده ای
ببین چگونه بیان به تسخیر کلام درآمده
ببین چگونه نا امیدی بر امید سلطه افکنده
تو تنها معلم امید من بودی که نیز نا امید شده ای
و روزی خواهی رفت
اشک ریزان
در شبی که هر گز طلوعی ندارد
در روزی که روشنی ندارد
من تنهایم و بی تو تنها می میرم.

عمر چنان باد سر کش تندرو و بی مهابا به سوی مقصدش که مبدا خود ، نیستی است میرود و هراز گاهی ، گاه و بی گاهی در نهایت سرعت دفتر زندگی را چیزی نوشته و ورق زنان میرود ....
در پایان عمر تمام میشود ،
جسم تمام میشود،
گرمی دست تمام میشود و شیرینی کلام به پایان میرسد...
و تنها دفتری باقی میماند....
دفتری با صفحاتی پر از فراز و نشیب زندگی
دفتری با اسم ها ی مختلف که ماندگاری آنها را نمیتوان انکار کرد.......
دفتری با واژه گانی گاه شیرین و گاه تلخ...
دفتری به نام خاطره....
دلم گرفته....دفتری را باز میکنم پر از نوشته .. نوشته های من ...
خاطره ...خاطر من ....خاطرهء من .....
دفتری پر از تفاوت ....... تفاوت خط ....تفاوت رنگ و تفاوت...........
ای خدا...
آهسته ورق میزنم خاطره ها از ذهن میگذرد... آرام و بی صدا
عبور لحظات را میبینم و گذر عمر را....
چه بر سرم آمد چه بر سرش آمد ...
چه کردی با من و چه کردم با تو
خدا...ماه ...ومن .....
صدایی به گوشم میرسد ...آشناست
انگار صدای خودم را میشنوم که تکرار کنان میگوید:
(انتظار بس است...
پنجره ها را باز کن غبارهارا پاک کن
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار.........................)
تکرار خاطره ها،تکرار حرفها،تکرار بودنها .......

و با هر جمله ای صد ژاله می ریزم
که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را
دگر هرگز نمی بویم
چو می دانم تورا زین پس نخواهم دید
و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید
قلم گویی که با اکراه می لغزد
و از وحشت چه می لرزد
تو گویی این قلم از واژه ی بدرود می ترسد
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
دو چشمم خیره بر یک نقطه از دیوار
نگاهم مات و بی روح است
و دل سرشار اندوه است
دو صد لعنت بر این بدرود
بدان شاید که در شعرم نگنجی باز
و با مرغی دگر شاید کنی پرواز
ولی من آشیان عشق پاکت را
به رسم یادگاری پاس خواهم داشت
و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت
به یادت باز می گریم
به یادت باز می خندم
ولی من روزن آن خاطرات با تو بودن را
بدان هرگز نمی بندم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
اگر در این زمان دنیا غم انگیز است
اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است
به جان من آرزو دارم
که فردا در دل پاک و پر از مهرت
نسیمی خوش،معطر از بهار آید
دوباره لاله ی عشقی ببار آید
خداحافظ تورا زین پس درون سینه می جویم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

اما چه باک؟
آواز
بیهوده نیست .
بانگ رسای موج
تادورترین کرانه سفرخواهدکرد :
(( ماندن نبودن است ،
بودن روانه بودن ...))
گیرم که صخره های نخستین
نشنیدند.
دریا هنوزگرم است .
دریا هنوزجاری ست .
دریا همیشه گرم،
دریا همیشه جاری خواهدبود .
(( اما...))
(( نگاه کن:
گویی
درسنگ نیزچیزی بیداراست.
آن صخره گران را می بینی ؟
داردشکاف برمی دارد .))
(( آری :
خمیازه ای ست
دررخوت میان دو خفتن ...))
(( نه !
یک روزنه ست
که چترآن مذاب
فواره درخشان، فواره اسیردرخشان
از ژرفنای سنگ و صبوری
وامی کند به سوی شکفتن ...))

کسی می آیدتانگاه هارا بشوید..
کسی می آیدتاچشم ها را به ملکوت ببرد..
کسی می آید تا زمینی هارا به مهمانی آسمان دعوت کند..
کسی می آید تا کران تا کران زندگی را از رایحه ماندگار ایمان وعدالت سرشارکند..
درودبرتوای پسرانوار درخشان..
می آیی و تقدس کلامت آسمان را روشن می کند...
می آیی و درهای بسته با دست های اساطیریت گشوده می شود.
نام تو آغاز بیداریست..
نام تو بهاریست که شکوفه های نیایش را بر شاخسار اجابت می نشاند..
ای تجلی حظور..
ای آیه های نور..
***خوش آمدی...***

کجاست جایی که دلشان فریاد بخواهد؟
کجاست که دل به سکوت خوش نکرده باشند
و زندگی و زنده بودن را در فریاد ببینند؟
من فریادم. و گریزان از وادی خاموشان
کیست که دلش فریاد بخواهد؟
من فریادم و از دیدن این همه خاموشی بیزار، از شنیدن هیچ بیزارم، از بودن با غم و سکوت و
بی تفاوتی و رخوت بیزارم
من فریادم، رها شده از بند اسارتها، من فریادم، پرجنب و جوش تر از امواج دریا
من فریادم،آیا کسی دلش فریاد می خواهد؟
آه ای خدای من، چه سخت است وقتی کسی حوصله فریاد را هم ندارد! دیگر کسی دل
شنیدن صدای بلند را هم ندارد چه برسد به فریاد!؟
من فریادم، ولی این دنیا، این آدم ها، این افکاری که به طرفم هجوم می آورد
همه مرا در گلو خفه کرده اند
من فریادم، ولی نگذاشتند حرف بزنم
من فریادم، وای حسرت داشتن شنونده ای که حتی سکوت از من بخواهد بر دلم مانده است!؟
من فریادم، ولی بی صدا و پر از حرف
من فریادم،فریاد، ولی لب خموش و دل طوفانی
آیا کسی دلش فریاد می خواهد؟ آیا کسی هست که بشنودش، کسی هست که وجودش را برای فریاد
بودنش بخواهد نه برای مهر سکوتی که بر لب دارد؟
آیا کسی فریاد می خواهد؟؟؟؟؟؟
دلم از این همه سکوت دارد می میرد، دیگر نمی تواند بی صدا فریاد بزند
چرا کسی از فریاد بودنم لذت نمی برد، همه عاشق آرامشم هستند! آخر چرا کسی باور ندارد
من فریادم، فریاد...
و به خورشید بگو
که کسی آمده است
تا بتابد امروز
و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
برشاخه خشک ،
بازکن پنجره چشمت را!
وبیاویز به آن فانوسی
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی ست.
ای صداقت
ای سبز!
مریم خسته من!
دست تو پیچک خردی ست
به دیوار تنم.
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
بغض این پنجره را می فهمی.
متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین
شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
کاش تو می ماندی
کاش تو می خواندی
ـ کمتراز حنجره زخمی من ـ
ای صمیمی
ای سبز!
شاید از پوچی ماست
که شقایق زخمی ست .
ـ باز کن پنجره چشمت را.......

در گذرگاهی که درآن پایانی نیست..
همیشه چشم بسته ام...
دیده ای که در آن بینایی نیست...
همیشه پای بسته ام...
پای بسته در رنجیری که در آن امید فردایی نیست..
گفتی دگر بار ناله ی غم از تو نشنوم..
ولی یاد ندادی که چگونه فریاد شادمانی بر آورم...
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست...

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
.................. ندیده ای مرا ؟

گوش کن
یک نفر
آنطرف پنجره بسته
تو را می خواند
و نسیم
لای این پرده آویخته را می کاود
تا تو را دریابد
نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
در یک قدمی می ماند
قلب این پنجره از دست غم پرده
به تنگ آمده است
پرده را برداریم
دل این پنجره را باز کنیم
تا که آن نور سپید
به سلامی آرام
لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
گوش کن
یک نفر در تو
تو را می خواند
و خدایت آرام
در دل تنگ تو
آهسته تو را می کاود

دگر دستت به من نمیرسد..
.....
سوار بر قاصدکهای خبرچین
ازدیار پر هیاهوی تو میگزیرم
تا در پس سایه ای از آرامش ،مأمن خود را باز از سربناکنم..
مأمنی بربلندای باد...
در همسایگی ماه و ستاره...
در آنجایی که بدون هیچ ترس و دلهره
کبوتران سفید مغموم خود را بر فراز کاج ها به پرواز درآورم
نمی خواهم چوب حراجی برقلبم بزنند
نمی خواهم گناه بی عشقی بر گردنم باشد
بایست دنیا می خواهم همین جا پیاده شوم...

اشک تو این گوهرشب رنگ من،مونس و غمخواردل تنگ من
آه نزن،تیغ تو بر پشت من،بازنکن پیش همه مشت من
آه پس آن کوه غرورم چه شد؟واژه ی پسوند حضورم چه شد؟
این تب یک روزه امانم گرفت، هول شدم بس که زبانم گرفت
آیینه فهمیدکه پرپرشدم،محو تو بودم که کبوترشدم
سادگی از بال و پرم می چکد،مثنوی از چشم ترم می چکد
سنگ نشو قفل به پایم نزن،سخت نشو باز صدایم بزن
من که لب عاطفه چیدم تورا،ساده و یکرنگ کشیدم تورا
زخم اگر می طلبی سربزن،رحم نکن ضربه ی آخربزن
زخم چوخواهی صنم ِ غم گسار،زخم مرا باصله مرحم گذار
بازپریخانه ی چشمت نم است،اشک تو مجروح ترین مرحم است
آن زن همسایه ی خورشید کو؟،آنکه تورا یک شب ِ دزدید کو؟
باز که تو خیره به من زل زدی،ازدل من تا دل خود پل زدی؟
کاش نگاه تو حبابی نبود،موج حضور تو خیالی نبود
دفعه دیگر که زدی آتشم،نقش تورا سبز قبا می کشم
تا نشود خاطره ات رنگ آب،باغم ِ یک لحظه نگردی سراب
ای سفر بلبل بی قافله،خاطره ای،خاطره ای،خاطره....

راهی بجز گریز برایم نمانده است
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود درد
رفتم که با گفته بخود آبرودهم
رفتم مگو،مگو که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نیازتو وسوزوسازما
ازپرده خموشی و ظلمت،چونورصبح
بیرون فتاده بود به یکباررازما
رفتم ،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
درلابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ،که درسیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دوچشم روشن و گریان گریختم
آسوده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خودبسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
****************************************
پنجره درش تخته شد...
دیوارها
سکوت نمی کردند
دیوار!
ای قامت بلند!
ایا زبان اجری تو
در بند بند سیمان ،محصور مانده است؟
یا روزگار جایزه دار ما
حتی ترا
به عرصه تبلیغ خوانده است؟
دیوار
ایا سکوت تنها جواب توست؟
یا عکس این فرشته عریان برگی از ایه های کتاب توست؟
دیوار !
دیوار !
ای خوش ترین جواب تو آوار!

دیگه نمیدونم چه چوری بخواهم که برگردی؟
ولی این دفعه را خوب گوش کن...چون می خوام برات یه قصه ی آشنایی را تعریف کنم:
بهار میاد و همه رامست و دیونه ی خودش میکنه و بعد پاورچین پاورچین زنبیل خودش را برمیداره و میره و از خودش فقط یه رایحه به جا میگذاره..تا با اون آدم ها را بیشتر عاشق خودش کنه..اما..،حالا نوبت تابستونه،اون میاد تا داغ دل عاشق ها را بیشتر کنه،البته اونم موندنی نیست...
ولی بعدش ،نوبت پاییزه،میاد تا خشکت کنه،میاد تا عاشقی را از سرت بیرون کنه،میاد تا اجازه نده ادامه بدی.......ولی آخرش مغلوب میشه....
انگار تو دفتر اونم قسمت رفتنه........
ولی آخرش چی؟..آخرش را می خوای بدونی؟..زمستون میشه..اون میاد و پا به پات گریه سر میده ، لحاف سفید خودش را روت میکشه..تا نکنه یه وقت بچایی..و نتونی دوباره بازگشت بهار را چشن بگیری!
این دفعه بین اون با بقیه یه فرقی هست.....!!!!
این دفعه اون خوب میدونه که موندی نیست..میدونه که دوامی نداره ، میدونه که کسایی مثل تو چشم براه بهاره هستن....
.........................ولی ما چی؟
ماهم می تونیم امید به بازگشت تو داشته باشم؟میتونیم باور کنیم که برمیگردی؟
فقط گوش کن یه چیزی را میگم و بس:
***********اگه پشت در بهشتم باشی،بگذر و برگرد***********
*************ما هنوز منتظرتیم************
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
دوست خوبم قدمت خوش...ممنون که برگشتی..ممنون که باز با بودنت ما را خوشحال کردی...
امیدوارم که این دفعه...قدمات اون قدر محکم باشه که زمین را هم به لرزه در بیاره....

به کدامین سو می نگری؟
دیگر نیازی نیست تا بر روی دیوار بلند رویا بیاستی و دستهای خود را سایبان چشمان همیشه منتظر خودکنی،تا که ستاره ی آشنایی از آسمان زندگیت عبورکند و او را مهمان لحظه های خود کنی
زیرا اکنون زندگی من پیش چشمان توست
تنها کافیست بنگری،چشم بازکن و تصویر خود راببین
ببین چه مغموم در پیچ و خم این دیار وامنده ای!
ببین چگونه پیچک های سبز دلت روبه خشکی و زردی گرائیده است!
آیا اکنون کافی نیست که دست از این جسم نمیه جانه من برداری؟
و......
فرصت دوباره ی زندگی را ارزانی آن کنی؟!
صدای گریه ی دخترکی از دور هنوز به گوش میرسد
............خوب گوش کن.

تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شوند
كه:يكي بود يكي نبود
يكي رفته بود و يكي مانده بود
مانده بودو گريه كرده بود
......من و تو ما بودیم!همراه و هم نگاه،هم بغض و هم صدا،هم پا و پا به راه......
تو اما دلت با من نبود!گفتم این سیب سرخ را می چینم تا کودکان بهانه گیر فردا نگویند آدمی در میان
این همه آدمی نبود و در تقسیم آن همه علاقه*رفتن* سهم ساده تو شد و ماندن
سهم دشوار دست های تنهای من.
امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و بارن ...در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم ميميرم.يك پا به راه رؤيا و يك پا به بن بست بيداري ...خوابگرد و گريه نشين .همين
!حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشيده آخر قصه روسياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند
.برگرد و دستم را بگير!مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم
:آبي ترين آبي دنيا
همين آسمان خاكستري خانه من است
! 
بوی گل نرگس؟
نه،
که بوی خوش عید است!
شو پنجره بگشا،
که نسیم است و نوید است.
رو،خار غم از دل بکن،ای دوست،که نوروز
هنگام درخشیدن گل های امید است.
بر لاله از برف برون آمده بنگر،
که چون روی تو، کز بوسه من سرخ و سپید است۰
با نقل و نبیدم نبود کار،که امروز
روی تو مرا عید و لبت نقل و نبید است.
گر با دل خونین،لب خندان بپسندی،
با من بزن این جام،که ایام،سعید است.
*********************************************
خدایا دفتر خاطره ی امسال هم با خوب و بدش بسته داره میشه...... یه نقاش دیگه می آید تا ببینیم اون با قلمش چه تصویری برای ما رقم میزنه.!!
خدایا با شروع سال جدید یه زندگی نو و پراز شادی به همه ارزانی کن ..سالی را برای ما رقم بزن که در آن نه جای غم و اندوه باشه و نه جای افسوس گذشته.....سالی سراسر خوبی و شادی...
سالی که برای همه خاطره ساز خوبیها و زیبایی ها باشه....
پس ای خدای عزیز و بلند مرتبه با تمام وجود میگم:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبراللیل و النهار
یا محول الحول و الحوال
حول حالنا الی احسن الحال
(و ازت میخوام ،ازت میخوام که همیشه و در همه حال فانوس راه من باشی تا راه را گم نکنم و تاریکی های وجودم اجازه نده که حق و حقیقت را نادیده بگیرم...![]()
ازت می خواهم که به من و تمام دوستانم صبر و استقامت بدی تا بتونیم از امتحان زندگی سربلند و با دست پر بیرون بیاییم...![]()
ازت می خواهم که تا زمانی که زنده هستیم سال جدید را در کنار تک تک اعضای خانوادمون جشن بگیریم...![]()
خدایا ازت می خواهم به من و دوستم پشتکاری بدی که بتونیم پدر و مادرمون را خوشحال کنیم....![]()
خدایا خودت حاجت همه کسایی که گفتن براشون دعاکنم را برآورده کن تا لبخند مهمان لبهای آنها بشه....
)
**************به امید رحمت و بخشایش تو ای بزرگترین مامن امن هستی**************

در این شکستن طویل دقیقه ها
در این جدال بی رحم ثانیه ها
من آلوده ی تکرار توام
در این شکستن عمیق خاطرهها
در این فراموشی بی رنگ یادها
من مرثیه خوان تنهایی توام
در این نگرانی بی امان دلها
در این قفل سکوت لبها
من منتظر سلام توام
در این دوباره رستن شکوفه ها
در این انتظار سبز جاده ها
من هنوز چشم به راه بازگشت توام
اینجا هنوز چراغی روشن است



روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن؟
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزار بار بود
بار دیگر تو...بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد؟
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سربسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهائی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف ((سنگ)) را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پرزدند.
من از ریشه گیاهان گوشتخوار میآیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که اورا
در دفتر به سنجاقی
مصلوب کرده بودن
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه میکدند.
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
واز شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود،هیچ چیز،بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید،باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو میلرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند؟
این انفجارهای پیاپی،و ابرهای مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست،ای برادر،ای همخون
وقتی به ماه رسیدی ،تاریخ قتل عام گلها را بنویس.
همیشه خوب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهاپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنیکه در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم!
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که (لحظه) سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله کاذبی ست در میان گیسوان
من دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسیکه مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد،
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.......


